![]() |
![]() |
|
| در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد |
|
(( ۱۵۹ ))
ای مسلمان با تو هستم؛ چرا تمام کوشش و تلاشت در این دنیا و نیکیت و عدم معصیت تو در روی زمین فقط برای بعد از مرگ است تا بتوانی فقط جواب نکیر و منکر را بدهی ؟؟؟ برای این دنیا چه کرده ای ؟؟؟ چرا صدای فلسطینی ها و لبنانی ها و عراقی ها را نمی شنوی . ای مسلمان چرا از به خاک و خون کشیدن هم کیشت راحت می گذری؟ و به آتش کشیدن انسان ها و خانهایشان بی تفاوتی؟ هر شب گریه می کنی و از ترس قبر و آتش جهنم و عذاب آن زجه می زنی و خدا خدا می کنی و جالب اینجاست که در این گریه های شبانه و مناجات ها خدا را مخاطب قرار می دهی و می گوئی: به( من) سلامتی اعطا فرما ،( من) را عاقبت به خیر کن ،( من) را در زمره بهشتیان قرار بده ، ولی ای مسلمان واقعآ که مایه خجالتی چون پست تر از ارنستو چگوارای لائک و لامذهب هستی . دیگر انسان ها را فراموش کردی و خدا را از آن بالا به این پایین فرا می خوانی تا( من من) تو را گوش کن و اجابت کند. و ای مسلمان تو فقط می خواهی ( من) یت خودت را از این دنیای نکبتی نجات دهی نه انسانیت را . در زمانی که موتکف می شوی ، روزه می گیری ، به نماز جمعه میروی در نزدیکیت مسلمان های ( انسانهای ) دیگر را یهودییان قتل و عام می کنند و درب خانه هایشان را می شکنند و به ناموس شان تجاوز می کنند و بعد خانه را با زن و بچه منفجر می کنند و میروند و تو تنها کاری که می کنی این است که ؛ کنترل تلویزیون را می گیری و با چشمانی تنگ اخبار این جنایت ها را فقط نگاه می کنی . ای مسلمان چطور دین یهود و کلیم همچین قدرتی را دارد که آنها را از سراسر جهان متحد کند تا خرج اسرائیل را متقبل شوند و دیگر یهودیان را به آنجا فرا بخواند اما در دین اسلام همچین اتحادی به چشم نمی خورد که مسلمانان را متحد کند تا هرکدام یک سطل آب برروی اسرائل بریزند؟؟؟ ای مسلمان نمی دانم باید به اسلام تو شک کرد یا به خود تو؟! |
|
+ نوشته شده در
85/05/20ساعت 22:57 توسط هرمس |
|
|
(( ۱۵۹ )) نه ماه از موقعی که یک دایره میکروسکوپی دیگه بهت چسبیده و شده رفیقت و دو تا شدین می گذره و خودتو آماده می کنی با یک عمل سریع خارجش کنی. 2 ثانیه بیشتر طول نمی کشه تا این اتفاق بیافته .توی اون موقع از سال ( هشتم مرداد ) اصلآ بهش فکر نمی کنی که شاید وقتش رسیده و این اتفاق را هم باید تجربه کنی. ولی انگار روحت می طلبه و تو هم نمی تونی جلوشو بگیری حتی اگر این اتفاق توی چله گرما ( هشتم مرداد ) باشه . برای یک لحضه یک لرزش بنفش توی بدنت احساس می کنی و بعد از اون یک تردید بزرگ اما حتی بهت اجازه نمی دن که کمی در مورد تردید فکر کنی و خودت هم نمی دونی که بعد از فارق شدن از این تجربه حالت بهتر می شه یا بدتر از قبل ، ولی ریسک می کنی و توی ثانیه اول چشم هاتو می بندی شاید هم چشم هات از قبل کاملا بسته بوده و فکر می کردی که بعد از فارق شدن از این کار می تونی بازشون کنی . و بعد با اضطراب تمام توی هشتم مرداد ماه یک نفس عمیق می کشی تا جایی که قفسه سینت پُر می شه از هوای بازدم آدمهای کثیف این دنیا . دیگه وقت آغاز ثانیه دوم فرا رسیده ؛ خودتو آماده می کنی تا کار را تمام کنی ولی تجربه داشتی که بعضی ها توی همان ثانیه اول می مونند وبه ثانیه دوم نمی رسند یعنی در واقع توی نطفه خفه اش می کنند . ثانیه دوم، ثانیه دوم، توی این لحضات ثانیه دوم قادر نیستی به چیزی فکر کنی انگار مسخ شدی. خودت می دونی یک ثانیه بیشتر نیست ولی برات خیلی طولانیست و انگار مدتها گذشته و تو هنوز منتظری تا چشم هاتو باز کنی و ببینی بعد از فارق شدن از این اتفاق به سرت چی میآد . توی همین لحضه بدون اینکه از اطرافیانت خجالت بکشی دستان لختت را جلوی صورت عریانت می گیری و آن دمی که از بازدم اطرافیانت در ششهات بوده با فشاری که فکر می کنی شاید تبدیل به یک فریاد بلند بشه می دی بیرون . حتی برای یک آن فکر می کنی که روحت هم، همراه با آن فشار به بیرون از جسمت پرتاب شده. دیگه تمام شد . خیلی آهسته چشم هاتو باز می کنی و دستاتو از جلوی صورتت بر میداری و به هم می مالونی شون و به اطرافت نگاه می کنی . هیچ چیزی تغییر نکرده و تو همچنان بعد از گذشت این همه سالها ( 2 ثانیه ) هیچ تغییری نکردی و رسیدی به جای اولت و فقط فرصت داشتی حس ناب یک عطسه را در هشتم مرداد تجربه کنی. |
|
+ نوشته شده در
85/05/02ساعت 16:51 توسط هرمس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
برای هرمس هیچ وقت سن . جنسیت و تحصیلات آدمها مهم نبوده و نیست.
بلکه افکار . تفکر و نوع نگاه افراد به دنیای اطرافشون برای هرمس از همه چیز مهمتره . پس خیلی راحت میتوانید افکار و تفکرات خود را بازگو کنید تا هرمس آنها را در وبلاگ انعکاس دهد. |
|
RSS
|