تبليغاتX
زخم های هرمس
در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد

 (( ۱۵۹)) 

 

حرف اوٌل :

خیلی احمقانه است اگر فکر کنیم خداوند مُرکول، مورچه، اُرنیتُرَنگ، دو دو، آناباس، راکون، اِورست، اَطلس، زمین، منظومه شمسی و کهکشان راه شیری را فقط و فقط برای ما ( هرمس و تو و (ع)ها ) خلق کرده باشه !!!

از یک منجم شنیدم که در هر نقطه از آسمان سه بعلاوه  27  صفر جلوش ( جلوی 3 ) ستاره وجود داره!!! یعنی اگه با مداد حل جدولت در هر قسمت از آسمان یک نقطه بزاری توی همون یک نقطه 000/000/000/000/000/000/000/000/000/3 ستاره وجود داره !!! ستاره ، ستاره هایی که دور هر کدامشان یک منظومه با کُراتی به اندازه تعداد انگشتان دستمان قرار داره . کُراتی که حتی ممکنه توش حیات ( آن هم از نوع خودمان ) وجود داشته باشه!!! نمی دونم چرا این عقل ناقصم نمیتونه قبول بکنه که خداوند همه اینها را فقط برای ما ( هرمس و تو) آفریده باشه !!!

حرف آخر : خدا تو که در این مورد به ما ( هرمس و تو) دروغ نگفتی؟؟؟

 

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من          وین حرف معٌما نه تو خوانی و نه من

 

+ نوشته شده در  85/02/15ساعت 18:4  توسط هرمس | 

(( ۱۵۹)) 

حرف اول:

چند ماه قبل در روزنامه ایران با این متن مواجه شدم که با خواندنش چند دقیقه گیج و منگ شده بودم برای همین آن تیکه از روزنامه را به صورت یک قبض پیش خودم نگه داشتم . چون با خواندنش ته دلم یک حسی بوجود می آمد که برام تازگی داشت، یک حسی مثل ..... حیف که نمی شود حس را با کیبورد کامپیوتر توصیف کرد!!!

آیا خداوند فراموشمان کرده ؟
 کوهنوردی می خواست به قله بلندی صعود کند پس از سالها تمرین و آمادگی هنگامی که قصد داشت سفر خود را آغاز کند شکوه و عضمت پیروزی را پیش روی خود آورد و تصمیم گرفت صعود را به تنهائی انجام دهد . او سفرش را زمانی آغاز کرد که هوا رفته رفته رو به تاریکی می رفت ولی قهرمان ما به جای آنکه چادر بزند و شب را زیر چادر به صبح برساند به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد. به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمی شد
سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمی توانست چیزی ببیند حتی ماه و ستاره ها
پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند
کوهنورد همانطور که داشت بالا می رفت در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود
پایش لیز خورد و با سرعت هر جه تمام تر سقوط کرد
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس ، تمامی خاطرات خوب و بد زندگیش را به یاد می آورد . داشت فکر می کرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان دنباله طنابی که به دور کمرش حلقه خورده بود بین شاخه های درختی در شیب کوه گیر کرد و مانع از سقوط کاملش شد
در آن لحظات سنگین سکوت که هیچ امیدی نداشت از ته دل فریاد زد
خدایا کمک کن
ناگهان ندائی از دل آسمان پاسخ داد از من چه می خواهی ؟
- نجاتم بده خدا ی من
واقعا فکر می کنی می توانم نجاتت دهم ؟
- البته ! تو تنها کسی هستی که می توانی مرا نجات دهی
پس آن طناب دور کمرت را ببُر!
و بعد سکوت عمیقی همه جا را فرا گرفت
اما مرد تصمیم گرفت با تمام توان مانع از پاره شدن طناب حلقه شده به دور کمرش شود
روز بعد، گروه نجات گزارش داد که جسد منجمد شده یک کوهنورد در حالی پیدا شد
که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمین فاصله داشت...

حرف آخر:

آره خدا ! واقعآ همینطوریه ؟؟؟ یعنی به هیچ صورت نمی شه از قضا و قدر و حکمت تو فرار کرد؟ ( پس این چه اختیاریه که به ما دادی؟؟؟ ) تو با این حکمتت بزرگترین زندان را برای شاهکار مخلوقاتت درست کردی. و چقدر تهوع آوره زندگی توی زندانی که میله های دورش حد و مرز نداره و ما نمی دانیم که تا کجا می توانیم فرار کنیم ؟؟؟!!!

+ نوشته شده در  85/02/01ساعت 23:9  توسط هرمس | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
برای هرمس هیچ وقت سن . جنسیت و تحصیلات آدمها مهم نبوده و نیست.‏
بلکه افکار . تفکر و نوع نگاه افراد به دنیای اطرافشون برای هرمس از همه چیز مهمتره .‏
پس خیلی راحت میتوانید افکار و تفکرات خود را بازگو کنید تا هرمس آنها را در وبلاگ انعکاس دهد.

نوشته های پیشین
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
پیوندها
صادق هدایت
مُرداب
بازتاب
مثل یه دوست
ورونیکا
گندم
مثل آب برای شکلات
طنین سکوت
قرن بیست و یکمی
در ستایش دیوانگی
پروین
ستاره شمال
دوستی
غنچه
و حال باز مانده ام چرا ؟
جسد
آوای آزاد
هزارتوی ذهن
روزها و کاغذهای مچاله
یه دل کوچولو
سایه
افق روشن
فریاد از سکوت
سایت رسمی هدایت
دکتر شریعتی
آنجل
آشغال
دختر بچه اهوازی
شمیم
تنها شبگرد
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

به خاطر قلوب در هم شکسته ی انسانها!... قلوب آکنده از عشق و ... به خون آغشته ی انسان ها !... به خاطر حسرت...: حسرت گمگشته :در امواج سرشک!... سرشک سرگردان: در ظلمت زندان ها ... این آثار پراکنده بوجود آمد!...‏