تبليغاتX
زخم های هرمس
در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد
و قتی داشتم در بین وبلاگها و سایتها وبگردی می کردم متوجه شدم که بیشتر آنها می کوشند تا عشق را با بیانی زیبا توجیه و تفسیر کنند. وقتی عشقهای فهرست شده را می خواندم ( عشق زن و مرد و مردم و وطن و پدر و فرزند و انسان و خدا ... ) هرچه گشتم آنچه را که در دل من سالها با آن آشنا هستم را نیافتم.

چون عشقهایی که شما از آن دم می زنید همه تحمیلی طبیعت است و مقتضای خلقت . برای اینکه این معشوقها را طبیعت برای شما تعیین می کند و از روی غریزه است و غریزه که مامور است که شما را بی خویشتن عاشق کند تا عشق بورزید و تنها عشق !!! ولی هرچه از  غریزه سرزند سوزنده و بی ارزش است .

نمی دانم که چه بگویم؟ بهرحال آنچه را که من در عمق افکارم احساس می کنم  در خطهای طولانی این مطلب نمی گنجد. چون شما از خواندن مطالب طولانی بیزارید و من بر این موضوع کاملا واقفم.

من همیشه سعی کردم به چیزی بالاتر از غریزه و برتر از عشق برسم.

خوشحال می شم که بدانم آیا شما مایل هستید که بدانید در دل هرمس سالها چه می گذرد و چه چیزی را از عشق برتر میداند تا من آن را در مطلب بعدی بازگو کنم یا نه؟

نظر شما را خواهم خواند.     

 

+ نوشته شده در  84/07/23ساعت 14:21  توسط هرمس | 

انگار بعضی از دقدقه های من توی این شعر زیبا خلاصه شده خوشحال میشم این شعر را تا آخر بخوانید و نظرتون را بگید.

* کارو*

شبی در حال مستی تكيه بر جای خدا كردم

در آن يك شب خدايی من عجايب كارها كردم

جهان را روی هم كوبيدم از نو ساختم گيتی

ز خاك عالم كهنه جهانی نو بنا كردم

كشيدم بر زمين از عرش، دنيادار سابق را

سخن واضح تر و بهتر بگويم كودتا كردم

خدا را بنده خود كرده خود گشتم خدای او

خدايی با تسلط هم به ارض و هم سما كردم

ميان آب شستم سهر به سهر برنامه پيشين

هر آن چيزی كه از اول بود نابود و فنا كردم

نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم

كشيدم پيش نقد و نسيه، بازی را رها كردم

نمازو روزه را تعطيل كردم، كعبه را بستم

وثاق بندگی را از رياكاری جدا كردم

امام و قطب و پيغمبر نكردم در جهان منصوب

خدايی بر زمين و بر زمان بی كدخدا كردم

نكردم خلق ، ملا و فقيد و زاهد و صوفی

نه تعيين بهر مردم مقتدا و پيشوا كردم

شدم خود عهده دار پيشوايی در هم عالم

به تيپا پيشوايان را به دور از پيش پا كردم

بدون اسقف و پاپ و كشيش و مفتی اعظم

خلايق را به امر حق شناسی آشنا كردم

نه آوردم به دنيا روضه خوان و مرشد و رمال

نه كس را مفتخواه و هرزه و لات و گدا كردم

نمودم خلق را آسوده از شر رياكاران

به قدرت در جهان خلع يد از اهل ريا كردم

ندادم فرصت مردم فريبی بر عباپوشان

نخواهم گفت آن كاری كه با اهل ريا كردم

به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر

ميان خلق آنان را پی خدمت رها كردم

مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را

نه شرطی در نماز و روزه و ذكر و دعا كردم

نكردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ايجاد

به مشتی بندگان آْبرومند اكتفا كردم

هر آنكس را كه ميدانستم از اول بود فاسد

نكردم خلق و عالم را بری از هر جفا كردم

به جای جنس تازی آفريدم مردم دل پاك

قلوب مردمان را مركز مهر و  وفا كردم

سری داشت كو بر سر فكر استثمار كوبيدم

دگر قانون استثمار را زير پا كردم

رجال خائن و مزدور را در آتش افكندم

سپس خاكستر اجسادشان را بر هوا كردم

نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مكنت

نه جمعی را به درد بی نوايی مبتلا كردم

نه يك بی آبرويی را هزار گنج بخشيدم

نه بر يك آبرومندی دوصد ظلم و جفا كردم

نكردم هيچ فردی را قرين محنت و خواری

گرفتاران محنت را رها از تنگنا كردم

به جای آنكه مردم گذارم در غم و ذلت

گره از كارهای مردم غم ديده وا كردم

به جای آنكه بخشم خلق را امراض گوناگون

به الطاف خدايی درد مردم را دوا كردم

جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعيض

تمام بندگان خويش را از خود رضا كردم

نگويندم كه تاريكی به كفشت هست از اول

نكردم خلق شيطان را عجب كاري به جا كردم

چو ميدانستم از اول كه در آخر چه خواهد شد

نشستم فكر كار انتها را ابتدا كردم

نكردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم

خلاصه هرچه كردم خدمت و مهر و صفا كردم

زمن سر زد هزاران كار ديگر تا سحر ليكن

چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها كردم

سحر چون گشت از مستی شدم هوشيار

خدايا در پناه می جسارت بر خدا كردم

شدم بار دگر يك بنده درگاه او گفتم

خداوندا نفهميدم خطا كردم

+ نوشته شده در  84/07/11ساعت 12:40  توسط هرمس | 

هرمس و تو را کسی نساخت.خدا ساخت. آنچنان که خودش می خواست ساخت . نه از من پرسید و نه از (( من دیگر)) م .

هرمس و تو یک گل گندیده بی صاحب بودیم ما را ساخت و در زیر آفتاب تنها رهایمان کرد ( زمین ) در واقع ( ما را به خودمان واگذاشت ).

وقتی می خواستند کار دل را در سینه هرمس آغاز کنند نه از هرمس سوال کردند و نه آشنائی دلسوز و دلشناس بود که برود و بگردد تا از خزانه دلهای خوب بهترین را برگزیند .

وقتی خدا خواست روح را در هرمس بدمد هیچ کس ملتهب دست به کار نشود تا از نزهتگه ارواح پاکترین و نازنین ترین روح را انتخاب کند تا آن را در هرمس بدمند.

وقتی.........وقتی..........وقتی.........

نظرات شما را خواهم خواندساختن ما

+ نوشته شده در  84/07/07ساعت 21:57  توسط هرمس | 

تعجب خدا و هرمس

 

به نظر هرمس خدا حتما تعجب خواهد کرد از این که آدمها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند وعجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند .

اینکه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول می کنند و بعد پولشان را صرف سلامتی می کنند .

اینکه با نگرانی نسبت به آینده زمان حال را فراموش می کنند آنچنان که دیگر نه در حال زندگی می کنند نه در آینده .

اینکه چنان زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و آنچنان می میرند که گویی هرگز نبوده اند .

و من خودم (( هرمس )) از این تعجب می کنم که شما آدمها چرا یاد نمی گیرید که ظرف چند ثانیه می توانید زخم عمیقی در دل کسانی که دوستشان دارید ایجاد کنید ولی سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد .

چرا یاد نمی گیرید کسانی هستند که شما را عمیقا دوست دارند اما بلد نیستند احساساتشان را ابراز کنند یا نشان دهند .

چرا یاد نمی گیرید که دو نفر می شود به یک موضوع واحد نگاه کنند اما آن را متفاوت بینند .

چرا یاد نمی گیرند که بخشیدن بخشش را برای آنها به ارمقان می آورد .

 نظرات شما را خواهم خواند

+ نوشته شده در  84/07/04ساعت 8:57  توسط هرمس | 

اولین رنج مورهای هرمس

 

بعد از نه سال دفترچه خاطرات کوچکی را که من در آن خاطرات نوجوانی و تاریخ روزهای فراموش نشدنی خودم را که در آن نوشته بودم  پیدا کردم.

در آن دفترچه هرمس تاریخ روزهای را که یواشکی به سینما می رفته با ذکر اسم فیلم نوشته بود . تاریخ روزی را که تصمیم گرفتم خانواده ام را عاشقانه دوست داشته باشم را نوشتم . تاریخ روزی که دلم برای اولین بار لرزید را نوشتم .

و در آن تاریخها بود و تاریخها وتاریخها و نشانه های از خاطراتی را که نخواستم هیچ وقت چیزی از آنها بنویسم .

اما دلم می خواهد شما هم اولین رنج موری من را بدونه هیچ تغییری  بخوانید نوشته ای که هنوز باورم نمی شود از ذهن کوچک من در آن سالها تراوش کرده باشد .

امید          ۴/۴۰ بامداد            ۷۵/۸/۵

برای من امید یعنی مرگ. پوچی. سیاهی برای اینکه آدمها فکر می کنند  وقتی اسم امید میاد باید پشت سرش زندگی بیاد.

من میگم چیزی که به تو امید نداره تو هم به اون امیدوار نباش.

اگه زندگی به تو لبخند می زنه اگه زندگی آینده روشی و یا درخشانی را یرای پیش رو دارد تو هم به اون امیدوار باش چون ارزششو داره.

اما زندکی برای من یعنی سیاهی تاریکی مرگ پس مرگ امیدواری نمی خواد چون زندگی ارزششو نداره .

نظرات شما را خواهم خواند.          

+ نوشته شده در  84/07/04ساعت 8:46  توسط هرمس | 

    ظاهر تو          

پیش خودم فکر میکنم که درون آدمها چه شکلی می تونه باشه؟ .آیا می شه  باطن آدمها را دید؟.آیا می شه آدم بتونه  درون خودشو ببینه.؟                                                                                                                    

آدمها با بزک کردن خودشون سعی می کنند که چهره واقعی خودشون را از دیگران پنهان کنند.                      

دخترها آنچنان آرایش غلیظی می کنند که حتی برادرانشان در خیابان آنها را نمی شناسند و به چشم یک خریدار به آنها نگاه می کنند.                                                                                                                        

پسرها با  دمخط های مختلف و ریش های فانتزی و موهای بلند سعی می کنند هر چه بیشتر جلب توجه کنند و با گرفتن ابرو تا پایین ترین حد مردانگی را لجن مال می کنند.        

شماها از روی ظاهر آدمها آنها را با هم مقایسه می کنید. در صورتی که ممکن کثیف ترین شخص پشت آن چهره باشه   .                                                                                                                                     

هرمس فکر می کنه که با این همه تغییر توی ظاهر آدمها دیگه سخت بشه ((  انسان )) ها را از (( آدم )) ها جدا کرد. آدمها با ظاهر یکه برای خودشون درست می کنند بعضی وقت ها یادشون میره که چی هستند.               

به نظر هرمس آدم فقط یک جا می تونه چهره واقعی خودش را  ببینه  و آن آینه بخار زده حمام که چهره واقعیش را نشون میده چون فقط خودشون می دونه که پشت این بخار چه آدم کثیفیه نه هیچ کس دیگه.                        

  نظرات شما را خواهم خواند

                                                                                                                                                            

+ نوشته شده در  84/07/03ساعت 9:29  توسط هرمس | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
برای هرمس هیچ وقت سن . جنسیت و تحصیلات آدمها مهم نبوده و نیست.‏
بلکه افکار . تفکر و نوع نگاه افراد به دنیای اطرافشون برای هرمس از همه چیز مهمتره .‏
پس خیلی راحت میتوانید افکار و تفکرات خود را بازگو کنید تا هرمس آنها را در وبلاگ انعکاس دهد.

نوشته های پیشین
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
پیوندها
صادق هدایت
مُرداب
بازتاب
مثل یه دوست
ورونیکا
گندم
مثل آب برای شکلات
طنین سکوت
قرن بیست و یکمی
در ستایش دیوانگی
پروین
ستاره شمال
دوستی
غنچه
و حال باز مانده ام چرا ؟
جسد
آوای آزاد
هزارتوی ذهن
روزها و کاغذهای مچاله
یه دل کوچولو
سایه
افق روشن
فریاد از سکوت
سایت رسمی هدایت
دکتر شریعتی
آنجل
آشغال
دختر بچه اهوازی
شمیم
تنها شبگرد
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

به خاطر قلوب در هم شکسته ی انسانها!... قلوب آکنده از عشق و ... به خون آغشته ی انسان ها !... به خاطر حسرت...: حسرت گمگشته :در امواج سرشک!... سرشک سرگردان: در ظلمت زندان ها ... این آثار پراکنده بوجود آمد!...‏